خاطره ای کوتاه...
سلام، يه خاطره ي کوچولو از بنيامين :
يه شب ، داشتيم ميرفتيم (يه جايي) که اتفاقا اونجا جشن عروسي بود يعني عروسي تموم شده بود آخره کار داشتند عروس و داماد رو همراهي ميکردن تا خونه ما هم که ديديم شوغه گفتيم سريع بريم اون موقع يه سري بنيامين رو شناخته بودن يه سري هم بيخيال خلاصه رفتيم و منتظر اسانسور بوديم تا بياد که ديديم عروس و داماد و چند تاي ديگه هم پشت سر ما رسيدن و منتظر اسانسور هستن بالاخره اسانسور اومد ما يعني من و بنيامين و ... رفتيم تو اسانسور(البته اسانسورش بزرگ بود و هنوز جاداشت) ديديم که بله عروس و داماد هم اومدن تو اسانسور بعد بنيامين گفت : مثل اينکه مزاحم هستيم و ميخواستيم برين بيرون که عروس خانومه سريع دستشو اورد جلو گفن نه تورو خدا بمونين و... بعد داماده همچين چپ چپ به عروسه نگاه ميکرد که ...
نظر یادتون نره
+ نوشته شده در دوشنبه ۱۳۸۷/۱۲/۱۲ ساعت 22:21 توسط مسعود امینی
|